اینم یه کتاب دیگه که نویسندش یه آمریکاییه به نام دکتر خاویر کرمنت مترجم این کتاب آقای

محمود فرجامی هست مطمعن باشید هر چه قدر مشکل دیگران رو بدونید رفتار متناسب تری با

اون افراد خواهید داشت به هر حال خواه نا خواه ما با آدم های مختلفی سر و کار داریم .

 خودم این کتاب رو خوندم و بهتون پیشنهاد می کنم از دستش ندید

 

قسمتی از مقدمه مترجم

آیا از این که همسایه تان زباله هایش را در جوی آب میریزد عصبانی هستید ؟ آیا تا به حال پیش

آمده که در اداره ای برای گرفتن یک امضا روز ها و ساعت ها در آمد و شد باشید ؟ آیا احساس

می کنید برخورد های رئیس تان با شما توهین امیز است ؟ تا به حال دلتان می خواسته که یک

صندلی را بر فرق پزشکی بکوبید که وقتی بعد از ساعت ها انتظار و پرداخت حق ویزیت کلان

موفق به دیدارش شدهاید ، بدون آنکه اجازه بدهد شما در مورد بیماریتان توضیحی بدهیدشروع

به نوشتن نسخه کرده است ؟ آیا از دیدن مجری های تلوزیونعصبی میشوید ؟ آیا باشنیدن حرف

های سیاستمداران دچار رعشه و ناسزا گویی میشوید ؟ آیا وسوسه ی خفه کردن بزرگتر های

فامیلی که دائما مشغول فوزولی و نصیحت و بزرگتری هستند زیاد به سراغتان می آید ؟ آیا با

همکاران از زیر کار در رو و زیرآب زن  زیاد دست به یقه میشوید؟ اگر پاسخ به این پرسش ها

مثبت است این کتاب برای شماست چرا که شما با بیشعور ها سر و کار دارید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو شگفتی بزرگ جهان اهرام مصر و مجسمه ی ابوالهول نیستند آنها عبارتند از اینکه :

1). چرا بیشعورها به خودشان حق می دهند که اینقدر نفرت انگیز رفتار کنند ؟

2). چرا از یاد آوری این نکته اینقدر میرنجند؟                                                                                                                          سنت اراکولیوس

 

 

5 بخش این کتاب

چه کسی بیشعور است و چرا یک نفر باید بخواهد که بیشعور باشد؟

انواع بیشعور ها

وقتی جامعه بیشعور میشود

زندگی با بیشعورها

راه نجات

 

 

 

قسمتی از این کتاب ( بیشعوری) و سرگذشت خود نویسنده به عنوان یک بیشعور

 

 

زنم یکبار جشن تولد غافل گیر کننده ای برایم ترتیب داد اما غافلگیر کننده ترین چیز این بود که

فقط شش نفر در آن مراسم حضور داشتند که تازه سه تای آنها هم زن و بچه های خودم بودند

اما من آن را به پای حسادت دوستانم نسبت به موفقیت های چشمگیرم گذاشتم برایشان

متاسف بودم که حقارت و بی کفایتشان باعث میشود که در مقابل من چنین واکنش هایی نشان

دهند اما زیاد خودم را ناراحت نمی کردم  و این قبیل خصوصیات را جزو سرشت آدم هامی

دانستم بعد هم سعی می کردم با بزرگواری این قبیل وقایع را فراموش کنم.سرانجام یک روز از

خواب خرگوشی تکانی خوردم . تنها پسرم بعد از ساعت ها بگو مگو با من اعلام کرد که نمی

خواهد به کالج برود و میخواهد در نیروی دریایی ثبت نام کند تک پسرم مخواست به جنگ من

بیاید ! باورم نمی شد! در طی بیست سال گذشته هیچ کس جرات نکرده بود که با من در بیفتد و

آخرین کسی که چنین خبطی را مرتکب شده بود سال ها بود انگشت ندامت را به دندان می

گزید .

من می خواستم پسرم پزشک موفقی مثل خودم بشود اما او داشت خیره سری می کرد . از

کوره در رفتم وگفتم اگر در نیروی دریایی ثبت نام کند هر چی دید از چشم خودش دیده او هم در

مقابل چشمان من چیزی را حواله داد که هر چند غریب بود اما نحوه استعمال آن  برای یک مقعد

شناس نا آشنا نبود ! بعد هم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت.. او به همسرم گفته بود که

تصمیم گرفته تا آنجایی که امکان دارد از من دور بشود و به حرفش هم عمل کرد او در رسته هوا

و فضا ثبت نام کرد .

به خاطر این کار پسرم خیلی اعصابم به هم ریخت ودر هم شدم با دلخوری از زن و دخترم

پرسیدم که نظرشان در باره این ماجرا چیست و منتظر بودم که آنها تایید کنند که من پدر

دلسوزی هستم و آن پسر کار احمقانه ای انجام داد.

 

با بغض گفتم چطور دلش امد از خواسته منی که اینقدر دوستش دارم سر پیچی کند ؟

بعد پاسخی شنیدم که خیلی برایم غیر منتظره بود اول دخترم زیر لب گفت: (( شما فقط و فقط خودتان را دوست دارید ))

چند لحظه بهتم زد بعد به عنوان آخرین امید چشم به همسرم دوختم اما او هم حرف دخترمان را تایید کرد و گفت :(( راست می گوید اصلا راستش را بخواهی چند سالی میشود که زندگی مشترک ما به آخر خطش رسیده لطفا همین امشب از این خانه برو  ))

نمی توانستم آنچه که در حال وقوع بود باور کنم فقط در عرض چند ساعت دنیای شخصی من نیست و نابود شده بود

تا چند روز آنچه را رخ داده بود در ذهنم زیر و بالا می کردم قبلا معتقد بودم که حق با من است مثل همیشه که علی رغم اعتقاد دیگران حق با من بود .یکی داشت کسانی که خیلی دوستشان داشتم را از من دور می کرد آنها را علیه من تحریک کرده بود دلم میخواست بدانم کار چه کسی بود تا حسابش را برسم.

قبلا هم بارها با کسانی رو برو شده بودم که در مقابل اعتقادات و رفتار های من دست به یکی

کرده بودند . در چنین مواقعی فقط وفقط با اتکا به اراده قوی ام توانسته بودم وقار و شخصیت

خودم را حفظ کنم بالا خره به این نتیجه رسیدم  که این مورد با بقیه فرق چندانی ندارد .

بزرگترین دغدغه ام این بود که در نهایت با پیروزی نزد خانواده ام برگردم ، اما هر کاری که در این

راه می کردم با شکست مواجه میشد آنها نمی خواستند مرا ببینندو با من حرف بزنند ما از هم

دورتر و دورتر می شدیم سرانجام با درماندگی چیزی را قبول کردم که قبولش برای هر بیشعوری سخت است : به کمک کس دیگری نیاز دارم !

بنابراین با یکی از همکاران روانپزشک به مشاوره نشستم  همه چیز را برایش تعریف کردم و ازش

پرسیدم که اشکال از کجاست و چی به سر خانواده ام آمده است ؟ آیا مریض شده اند ؟

خواهش کردم که حقیقت را رک رو روراست به من بگوید  چرا که من آدمی قوی بودم و توانایی

مواجهه با هر خبر و پیشامد نا گواری رو داشتم .

 

دوستم کمی درنگ کرد و بعد در حالی که توی چشم های  من نگاه می کرد گفت :(( آنها مریض نیستند حالشان خیلی هم خوب است ))

مدتی طول کشید تا منظورش از این حرف را بفهمم چیزی که مواجهه با آن برایم خیلی سنگین بود .

(( م م منظورت این است که ... پس من مریضم ؟ ))

(( نه... تو هم مریض نیستی . تو فقط بیشعوری .))  

..........................................................................................................................

دانلود با حجم ۲.۵۰مگابایت ( پی دی اف)

رو کلمه دانلود راست کلیک کرده و گزینه  Save Target As رو کلیک کنید .    download

..........................................................................................................................