زندگینامه امیر هوشنگ ابتهاج

                                                               زندگینامه امیر هوشنگ ابتهاج

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه شبانه از توست
من اندوه خویش را ندانم
این گریه بی بهانه از توست

 

تولد ، دوران كودكی و جوانی :

 امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی متخلص به (( ه. الف سایه )) در ششم اسفند ماه سال ۱۳۰۶

در رشت متولد شد. او اولین فرزند فاطمه رفعت و میرزا آقا خان ابتهاج و یكی از چهار فرزند و تنها

پسر خانواده بود . پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.

هوشنگ ابتهاج شروع تحصیل و ادامه‌ی تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات دبیرستانی در

مدارس عنصری ، قاآنی ، لقمان ، و شاهپور در شهر رشت و بعد برای كلاس پنجم متوسطه در

دبیرستان تمدن تهران سپری كرد . در سال 1318 با موسیقی و سرودن شعر آشنا گردید . وی در

جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی

دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و

بحران شد، شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود.

 ازدواج :

در سال 1337 با خانم آلما مایكیال ازدواج كرد و  حاصل این ازدواج چهار فرزند به نامهای یلدا (1338)

، كیوان (1339)،آسیا (1340)، و كاوه (1341) می باشد .

 
فعالیتهای اجتماعی :

 ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت و از سال1350 تا

1356  سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایه‌گذار برنامه

موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده ‌است. در سال

1374 به ایالات متحده آمریكا و شعرخوانی و سخنرانی درباره ی دیوان حافظ در شهرهای بركلی ،

لوس آنجلس ، دالاس ، نیویورك ، فیلادلفیا، سان دیه گو، سیاتل سفر كرد.

 

 شعر ابتهاج :

ابتهاج در آغاز ، همچون شهریار ، چندی کوشید تا به راه نیما برود اما نگرش مدرن و اجتماعی شعر

نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود همخوانی نداشت.

پس راه خود را که همان سرودن غزل بود دنبال کرد. برخی از دوستداران شعرش، او را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا می‌دانند.

«سایه» در غزل از حیث زبان به حافظ بسیار نزدیك شده است. غزلهاى عاشقانه‏ى او همراه با

مضامین اجتماعى نهفته در آن، غزل وى را به بهترین غزلهاى معاصر بدل ساخته است.سایه در

سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در

این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود.

«سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی از

نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی.

مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را

دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در

سرودن غزل نشان داد و شهریار پیش گفتاری در مورد غزل دربار آن می نویسد.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر»

پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی با ارزشی پدید می‌آورد..

مجموعه شبگیر و زمین نشان می دهد.مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

 آرا و گرایشهای خاص :

 سایه صرفنظر از توجهی كه به سخن اساتید شعر فارسی دارد و آثار آنان را در نوع خود به حد كمال

می داند. به كار سایر شعرای معاصر نیز معتقد است ولی این اعتقاد از آنجاست كه می گوید هر

پدیده ای كه در مسیر كمال باشد جالب است و چون هیچ اثری كامل نیست و مطلق وجود ندارد ،

آنچه در مسیر تكامل گام بردارد قابل توجه است . به عقیده ابتهاج شعر امروز ناگزیر باید مبین احوال

زمان و احساسات شاعر كه تاثیر پذیر از پدیده های اجتماعی اوست باشد و تردید نیست بیان این

احساسات و مفاهیم اگر در قالب اشعار گذشته ممكن باشد لااقل با همان تركیبات و اشارات و واژه های مستعمل مقدور نیست.


در شعر سایه دو جنبه كاملاً متفاوت به چشم می خورد ، نیمی از سروده های وی را غزلیاتی كه از

احساساتی كاملاً شاعرانه سرشار است ، تشكیل می دهد و نیمی دیگر مجموعه ی اشعاری است

كه باصطلاح امروز در قالب نوین موزون ولی غیر مقفی سروده شده است. در حقیقت آثاری از

ایشان كه مبین احساسات درونی وی از تاثرات است مشخص و مربوط به پرواز اندیشه شاعرانه او

است در غزلها و دوبیتی های وی همه جا متجلی است ولی تاثراتی كه از زندگی مردم و وضع

اجتماعی وی سخن می گوید بیشتر در فرم جدید شعر امروز خود نمایی می كند. دكتر یوسفی

معتقد است: در غزل فارسی معاصر ، شعر های سایه ( هوشنگ ابتهاج ) در شمار آثار خوب و

خواندنی است . مضامین گیرا و دلكش ، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع ، زبان روان و موزون

و خوش تركیب و هم آهنگ با غزل از ویژگی های شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور

شیوه دلپذیر حافظ است. وی در زمینه نو سرایی نیز طبع آزمایی كرده است آنچه از این قبیل سروده

درون مایع و محتوای آنها تازه ابتكار آمیز است و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با آن همگام

شده ، تركیب این دو كیفیت با هم نتیجه مطلوب به بار آورده است.

 

 

 



آثار :
نخستین نغمه ها
سراب
سیاه مشق
شبگیر
زمین
چند برگ از یلدا
یادنامه (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن)
تا صبح شب یلدا
یادگار خون سرو
حافظ به سعی سایه(دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج)

تاسیان (اشعار ابتهاج در قالب نو)

زندگی فعلی :

 
هوشنگ ابتهاج هم اکنون در شهر كلن آلمان زندگی می‌کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج (سایه)

                                       اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج (سایه)

.................................................................................. 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود
که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند

.................................................................................. 

امروز
نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازيچه ایام دل آدمیان است...

..................................................................................  

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 

..................................................................................  

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟

..................................................................................  

...چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

..................................................................................  

چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
 كه مي بخشي به شادي هاي نويدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز اين سكوت آشناسوز

..................................................................................  

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب

..................................................................................  

سايه ها،زير درختان، در غروب سبز مي‌گريند.
شاخه ها چشم انتظار ِ سرگذشت ابر،
و آسمان، چون من، غبار آلود دلگيري.
باد، بوي خاك ِ باران خورده مي‌آرد.
سبزه ها در راهگذار ِ شب پريشانند.
آه، اكنون بر كدامين دشت مي‌بارد؟
باغ، حسرتناك ِ باراني ست،
چون دل من در هواي گريه‌ي سيري...

.................................................................................. 

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

..................................................................................  

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار ِعاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمي نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

 .................................................................................. 

بسترم صدف خالی یک تنهاییست
و تو
چون مروارید
گردن آویز کسان دگری!...

..................................................................................  

چه غریب ماندی ای دل !
نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ،
نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم
بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...

..................................................................................  

گفتمش شيرين ترين آواز چيست؟
چشم غمگينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناک خواند
ناله‌ي زنجيرها بر دست من!...

 ................................................... 

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش

 

..................................................................................