زندگینامه سعدی شیرازی

سعدی در شیراز مرکز فارس در حوالی سال  563 دیده به جهان گشود و نام او رامصلح الدین یا به قولی مشرف الدین عبد الله گذاشتند

در آن زمان در شیراز اتابکان فرمان میراندند . به مرور که قدرت سلجوقیان کاهش یافت سلسله های محلی به وجود میامدند و نیرو میگرفتند اتابکان نه تنها در شیراز بلکه در دمشق ، موصل  ، بین النهرین  ، حلب و آذربایجان  دستی داشتند  این حکومت های کوچک که اهمیت آنها از یک شهرستان تا یک سلطان نشین تغییر میکرد نسبت به یک پادشاه ابراز اطاعت میکردند ولی در عمل مستقل بودند

هنگام تولد سعدی حکمران شیراز اتابک مظفر الدین تکله سومین پادشاه از اتابکان فارس بود از ده سال پیش تکله در مقابل اتبکان عراق بدشواری مقاومت میکرد و همچنین مورد دستبرد و غارت اتابکان آذربایجان نیز  قرار میگرفت

شاعر پر آوازه در میان همه این بی نظمی ها در شهر شیراز  رشد میکرد پدر سعدی ، عبدالله در خدمت سعد بن زنگی بود که احتمال دارد شاعر  شیرین سخن شیراز نیز به عنوان حق شناسی تخلص سعدی را برای خود انتخاب کرده باید

یکی از مشخصات نبوغ سعدی در این است که از کوچکترین حادثه زندگی خود  درسی اخلاقی میدهد در چندین جای کلیات کودکی او مطرح است و چنین مینماید که وی از دوران طفولیت خود خاطره ای دلنشین و در عین حال حزن انگیز دارد چگونگی سالهای خردسالیش در بوستان آمده که از 1آنجا میتوان فهمید پدرش از کارکنان ساده دیوان اما در رفاه بوده

ز عهد پدر یاد دارم همی                      که باران رحمت بر او هر دمی

که طفلیم لوح و دفتر خرید                            ز بهر یکی خاتم زر خرید

بدر کرد ناگه یکی مشتری                      به خرمایی و از دستم انگشتری

بعد از مرگ پدر سعدی در شیراز تنها ماند در سایه توجه اتابک سعدی که در از همان دورانبر اثر هوش و ذکاوت بالای خود نزد همه انگشت نما بود رهسپار بغداد گشت و وارد مدرسه نظام شد و از سال 574 تا 604 یعنی تا سال فوت اتابک سعد بن زنگی و بر تخت نشستن فرزندش ابوبکردر بغداد ماند

هنگامی که سعدی برای تحصیل به نظامیه رفت ، مدرسه از گذشته ای پر اتخار بر خوردار بود . تا زمان سعدی متعدد نظامیه کتبی در مورد الهیات ، فقه ، تفسیر قرآن تالیف کرده بودند که نشان دهنده بزرگی و اعتبار مدرسه در آن زمان میباشد

سالهای مسافرت

سعدی در کلیات از سفر به  آسیای مرکزی ، هندوستان ، شام ، مصر ، عربستان ، حبشه و مغرب  بدون کمترین سرنخی برای ترتیب این سفرها معلوم شود نام برده است

میتوان چنین تصور کرد که سعدی سفرهای خود را با عزیمت مجدد به سمت مشرق آغاز کرد .  اگر سعدی از شیراز عزیمت میکرد می توانست یک راست  از راه کرمان و سیستان و خراسان به بلخ رسد . مسافر بلخ ناچار به جنوب شرقی عزیمت می کرد و از گردنه های کوه بابا میگذشت و به بامیان میرسید و از آنجا راهی هندوستان

در مورد سفر به هندوستان و مدت اقامت و مکان های بازید سعدی  در هند تناقص های زیادی وجود دارددر عین حال هنگام بازگشت از هند سعدی به همرا یک کشتی بازرگانی وارد جزیره کیش میشود - که در آن زمان مرکز اقتصادی ایران به شمار میرفته است - حال پایان سفر نیست چون شاعر به جای بازگشت به زادگاه خود شیراز به زیارت خانه خدا میرود در مسیر حرکت خود به سوی شهر مقدس مکه در صهعا توقف میکند وی در این شهر یکبار دیگر ازواج میکند که حاصل آن یک فرزند کوچک هست که رشته ایس که او را به آن سرزمین پیوند داده است . ناگهان این کودک در گذشت درد و غضه پدر همان بود که معمولا به پدران در چنین مصیبتی وارد میشود

به صنعا درم طفلی اندر گذشت                چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت

در این باغ سروی نیامد بلند                         که باد اجل بیخ عمرش نکند

عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت            که چندین گل اندام در خاک خفت

خانواده سعدی از هم میپاشد و او دیگر جز به ادامه سفر نمی اندیشد تا شاید از اندوهی که در این شهر محصور در میان کوهها خفه اش میکند رهایی یابد ، سعدی عازم مکه شده و بعد از انجام  مناسک حج ، عازم مصر میشود و بعد از چندی به دلیل شروع جنگ های صلیبی عازم تونس شد و بعد ار آرام شدن جنگ سعدی با کشتی به سمت شیراز راه افتاد که ابتدا در بیت المقدس توقفی کوتاه میکند  و از آنجا به سوی دمشق رهسپار می شود و در سایه امنیت شهر دمشق فرصت مطالعه و بحث با دانشمندان را نیز بدست آورد

حال موقع بازگشت رسیده ; سعدی رفته رفته خستگی و حسرت دیدار آسمان ایران را در دل خود احساس میکند

در اقصای عالم بگشتم بسی               بسر بردم ایام با هر کسی

تمتع ز هر گوشه ای یافتم              ز هر خرمی خوشه ای یافتم

چو پاکان شیراز خاکی نهاد          ندیدم که رحمت بر آن خاک باد

تولای مردان این پاک بوم           بر انگیختم خاطر از شام و روم

دریغ آمدم زان همه بوستان                  تهیدست رفن بر دوستان

 

دوران کهولت

سرانجام در حالی که قلب سعدی میتپید شیراز جلو چشمان او نمایان گشت و  در واقع موقع تقاعد سعدی از مسافرت فرا رسیده بود ، تقاعدی داوطلبانه و سرشار از سربلندی و مجاهدت

 تا این زمان سعدی فقط اشعاری بصورت مجزا سروده بود ، در طی دو سال دو شاهکار شعر اخلاقی او یعنی بوستان در سال 636 و گلستان در سال بعد آن 637 خاتمه یافت که نام سعدی را جاودان کردند

سعدی با خاطری آسوده به آرامی به پایان عمر خود نزدیک میشد . از مرگ بانیان عظیم الشان اندیش ایرانی مانند خواجه نصیر الدین طوسی ، شمس تبریزی ، جلال الدین رومی دیری نمیگذشت و سعدی در میان شاعران موفق نسل جدید تنها به جا مانده بود

از طرف دیگر به مرور که سعدی سالخرده تر میشد آشکار بود که تاثیر سخن او رفته رفته نه تنها در شیراز بلکه در دیگر شهر های ایران نیز به شعر فارسی رنگ و بویی تازه می بخشید

تاریخ وفات سعدی موضوعی بسیار مبهم و بحث انگیزست زیرا شرح حال نویسان دو تاریخ وفات برای او ترسیم کردند یکی  17 آذر 670 و دیگری  ( بزرگانی مانند جامی )  مهر ماه سال 671 را تاریخ وفات این بزرگ مرد پارسی میدانند

سعدی در بحبوحه اشتهار از دنیا رفت و شهرتی پایدار از خود بجا نهاد ، وی از زندگی چیزی انتظار نداشت و تا میتوانست از زیاده طلبی پرهیز میکرد به این اکتفا مینمود که افتخاری برای شیراز زادگاه خود میراث بگذارد ، شیراز نیز نبوغ شاعر خود را درک کرده بود . سعدی در نزدیکی بقعه خود در حومه شهر به خاک سپرده شد دیری نپایید که مرقد او زیارتگاه عشاق زبان و ادب پارسی شد

اخلاق  سعدی

سعدی مانند لوکرس یا وینیی شاعر فیلسوف نیست . سعدی شاعری است که تعالیم اخلاقی میدهد ، تعلیم دهنه اخلاقی به معنی دقیق کلمه ، یعنی مصنفی است که رسوم و عادات و افعال و خلقیات معاصران خود را مورد مطالعه قرار میدهد

اما این اخلاق بیش از هر چیز حائز جنبه عملی است و در وهله اول باید همین جنبه عملی اخلاق سعدی را در نظر گرفت . سعدی پیش از آن انسان را بذاته مورد مطالعه قرار دهد به موضع گیری وی در برابر همنوعان مینگرد: خطاها و عیب ها را می بیند و به دور از هر نوع انتقاد نیشدار میکوشد در اشعار خو آداب و قوعاد بهتری را پیشنهاد دهد خود این موضوع را به کرات و آشکارا گوشزد میکند

اگر در سرای سعادت کس است                       ز گفتار سعدیش حرفی بس است

پند سعدی به گوش جان بشنو                             ره چنین است مرد باش و برو

سخن سودمند است اگر بشنوی                         به مردان رسی گر طریقت روی

اما سخنان سعدی مثال است و پند ،خواننده باید پند را در بین سطور حکایات جستجو کند .از این پندهای گوناگون یک فاسفه عملی حاصل میشود که بواقع اندک مبهم و دشوار یاب است ولی کامل

بر این اخلاق - که به آدم طرز رفتار در برابر همنوعان را تعلیم میدهد -  یک رشته نکات روان شناختی نیز افزوده میشود که سیمای انسان آرمانی سعدی را میسر میسازد و چون فرد بی ایمان به آفریدگار همیشه بشری ناقص است بنابر این سعدی بارها  مساله ارتباط بین انسان و خداوند رو طرح میکند

 

سبک شعری سعدی

شیوه اصلی ترکیب کلام سعدی چنین به نظر می آید : نخست یک حقیقت اخلاقی را بیان میکند سپس آن را با یک سلسله تمثیلها بنوعی مجسم میسازد

 

عدو را بکوچک نباید شمرد                         که کوه کلان دیدم از سنگ خرد

نبینی که چون باهم آیند مور                            ز شیران جنگی برارند شور

نه موری ، که مویی کزان کمتر است            چو پر شد ز زنجیر محکم ترست

 

گاهی نیز بر عکس ، تصویر حکایت از برای تجسم یک اندیشه به کار میرود حتی غالبا از یک داستان ساده یا خاطره ساده جوانی یک اندیشه عارفانه بدست می آید که اصلا انتظار نمیرفت

سعدی گاه نیز شیوه تضاد را در پیش میگیرد ومیداند که چگونه تاثیر جملات کوتاه و دقیق رابیشتر سازد « مثلا در گلستان چنین مینویسد : هرگز از دور زمان ننالیدم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه ماند بود و استطاعت پاپوشی نداشتم  به جامع کوفه در آمدم  دلتنگ یکی را دیدم پا نداشت . سپاس نعمت حق بجا آوردم و بر بی کفشی صبر کردم»

شیوه دیگر سعدی این است که اندیشه را مطرح میکند  ودلائل  موافق و مخالف را باهم بیان میکند  « مثلا در پند نامه پس از ستایش کرم و سخاوت بلافاصله انتقاد از بخل شروع میشود »

یا اینکه موضوع را میان دو شخص مورد بحث قرار میدهد ودلائل موفق و مخالفرا مطرح میسازد « مثلا حکایت مناظره پدر و پسر درباره منافع و مضرات سفر »

اما در مورد اشخاص داستان ، سعدی با شیوه ای که رایحه قرون وسطی از آن به مشام میرسد نه تنها افراد بشر و زنده ها را بسخن در می اورد بلکه حیوانات و حتی اشیا را نیز به حرف زدن وا میدارد « مانند گفتگوی فرح انگیز طوطی و زاغ و مباحثه ایی میان رایت و پرده قصر در گلستان »

تمام لذت سبک سعدی از پیوند اندیشه ها با هم سر چشمه میگیرد و این لذت به اندازه ایی عالی است که حتی ترجمه نیز ان را از بین نمیبرد . این پیوند خشک و انتزاعی نیست بلکه یک اندیشه است که با تصویر تحقق یافته است  ، اندیشه و تصویر چنان با هم آمیخته است که خواننده از خود میپرسد آیا امکان دارد اندیشه ای بدون تصویری ملموس به مغز سعدی خطور کرده باشد در آثار سعدی قسمتهای بسیاری دیده میشود که در آنها تصویر و اندیشه در می آمیزد و حتی چنان با اندیشه آمیخته  میشود که تصویر تبدیل به همان اندیشه میشود

آثار سعدی

.

از سعدی، آثار بسیاری در نظم و نثر برجای مانده‌است:

1.       بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.

2.       گلستان: به نثر مسجع

3.       دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.

1.       صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.

2.       قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.

3.       مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.

4.       مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.

4.       رسائل نثر:

1.       کتاب نصیحةالملوک

2.       رساله در عقل و عشق

3.       الجواب

4.       در تربیت یکی از ملوک گوید

5.       مجالس پنجگانه

5.       هزلیات سعدی

 

 

 

 

 

 

نام و آوازه سعدی و شهرت آثار گران قدر او دیری است از مرزهای ایران و قلمره زبان پارسی فراتر رفته و خطه ها و کشور های دیگر را در این جهان پهناور در نوردیده

از این رو علاوه بر ترجمه شعر و نثر او به دیگر زبانها پژوهشهایی که در مورد فکر و اندیشه و نوشته هایش به زبان های گوناگون توسط محققان کشور های مختلف صورت گرفته است اندک نیست.

 

سخنان زیبای سعدی

                                            سخنان زیبای سعدی

هرکه سخن نسنجد ،از جوابش برنجد.

.................................................................. 

هر که با بدان نشیند ،اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد به طریقت ایشان متهم گردد.

..................................................................  

هر که با بدان نشیند نیکی نبیند.

..................................................................  

عالم ناپرهیزکار، کور مشعله دار است.

..................................................................  

هر چه نپاید، دل بستگی را نشاید.

..................................................................  

هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.

..................................................................  

ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

..................................................................  

هر که خیانت ورزد، پشتش در حساب بلرزد.

..................................................................  

خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.

..................................................................  

بی دوست زندگانی چنان ذوقی ندارد.

..................................................................  

اگر شب ها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.

..................................................................  

هیچکس نزند بر دختر بی ثمر سنگ.

..................................................................  

صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است

..................................................................  

از نفس پرور، هنروری نیاید و بی هنر، سروری را نشاید.

..................................................................   

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی.

..................................................................  

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.

..................................................................  

مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.

..................................................................  

دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.

..................................................................  

دل دوستان آزردن،مراد دشمنان برآوردن است.

..................................................................  

شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان.

..................................................................   

رأی بی قوت، مکر و فسون است و قوّت بی رأی، جهل و جنون.

..................................................................  

قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید.

..................................................................  

ملوک از بهر پاس رعیّتند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

..................................................................  

هر که با داناتر از خود بحث کند تا بداند که داناست،بدانند که نادان است.

..................................................................  

مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گرد کردن مال.

..................................................................  

خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی دقت، هیبت ببرد.

..................................................................  

برادر که در بند خویش است، نه برادر و نه خویش است.

..................................................................  

هر کس را که زَر در ترازوست ، زور در بازوست. 

..................................................................  

هر که در زندگی، نانش نخورند، چون بمیرد، نامش نبرند.

.................................................................. 

چیست دانی سر دلداری و دانشمندی
آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی

..................................................................  

سر گرگ باید هم اول برید
نه چون گوسفندان مردم درید

..................................................................   

اندیشه کردن به این که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی از این که چرا گفتم .

..................................................................  
مبخشای بر هر کجا ظالمیست
که رحمت بر او جور بر عالمیست
هر آنکس که بر دزد رحمت کند
به بازوی خود کاروان میزند
جفاپیشگان را بده سر به باد
ستم بر ستم پیشه عدل است و داد

..................................................................  

خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد

..................................................................  

مردی نه اینستکه حمله آورد ، بلکه مردی آنستکه در وقت خشم خود را بر جای بدارد و پای از حد انصاف بیرون ننهد .

..................................................................  

آنکه هفت اقليم عالم را نهادهر کسي را آنچه لايق بود داد.

..................................................................  

 نادان را به از خاموشي نيست و اگر اين مصلحت بدانستي ، نادان نبودي .

..................................................................  

در میان دو کس دشمنی میفکن ، که ایشان چون صلح کنند تو در میانه شرمسار باشی .

..................................................................  

بیا تا برآریم دستی ز"دل"

که نتوان برآورد فردا ز "گل"

..................................................................  

هرکس خود را نصیحت نکند ، به نصیحت دیگران محتاج است .

..................................................................  

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده قسم به من!

..................................................................  

 انديشه کردن که چه گويم,بهتر از پشيماني خوردن که چرا گفتم.

..................................................................  

هر آن سری که داری با دوست در میان منه چه دانی وقتی دشمن تو گردد و هر گزندی توانی به دشمن مرسان که باشد وقتی دوست گردد.

..................................................................  

به گرسنگي مردن بهتر كه نان فرو مايگان خوردن .

..................................................................  

آدمی با کینه ، زندگی را بر دوستان نیز تنگ می کند .

..................................................................  

مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد آوردن مال.

..................................................................  

از نظر هرکسی عقل او کامل است و فرزندش در چشم او زیبا جلوه می کند .

..................................................................  

سفله چون به هنر با كس بر نیاید به غیبت كارها سازد .

..................................................................  

نه چندان درشتی كن كه از تو سیر شوند ،نه چندان نرمی كن كه بر تو دلیر شوند .

..................................................................  

دشمن چواز هر حیله ای در ماند ، سلسله ی دوستی بجنباند . پس كارها بكند به دوستی كه هیچ دشمن نكند به دشمنی .

.................................................................. 

سر دشمن به دست دشمن دیگر كوب كه از دست هردو خلاصی یابی .


..................................................................  

سخن میان دو دشمن چنان گوی كه چون دوست گردند شرمنده نباشی .

.................................................................. 

بدست اهن تفته کردن خمير
به از دست بر سينه ژيش امير

..................................................................  

دشمن چون از همه حيلتي فرو ماند سلسله دوستي بجنباند . پس آنگه به دوستي كارها كند كه هيچ دشمني نتواند .

..................................................................  

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گريز راي .

..................................................................  

اسکندر رومی را گفتند دیار مشرق و مغرب به‌ چه گرفتی؟ گفت: هر مملکت را گرفتم رعیتش را نیازردم و نام پادشاهان جز به ‌نیکویی نبردم.

..................................................................  

داروی تربیت از پیر طریقت بستان     کآدمی را بتر از علت نادانی نیست

..................................................................  

دو کس دشمن ملک و دین‌اند، پادشاه بی‌حلم و زاهد بی‌علم

..................................................................  

گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن      مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

..................................................................  

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است، گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

..................................................................  

همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی      نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری

..................................................................  

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل    که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

..................................................................  

بدي را بدي سهل باشد جزا      اگر مردي " اَحسِن الي مَن اَساء "

..................................................................  

دو برادر يکی خد مت سلطان کردی و ديگری بزور و بازو نان خوردی باری توانکر گفت درويش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن بر هی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت رهايی يابی که خردمندان گفته اند نان خود خور و نشستن به که کمر زرين بخدمت بستن...

..................................................................  

آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست .

اشعار زیبای سعدی

                                                          اشعار زیبای سعدی

.................................................................. 

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست  
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست 
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند  
گو رخت منه که بار می‌باید بست

.................................................................. 

گل که هنوز نو به دست آمده بود  
نشکفته تمام باد قهرش بربود 
بیچاره بسی امید در خاطر داشت  
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟

..................................................................  

چون ما و شما مقارب یکدگریم  
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم 
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز  
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم

..................................................................  

آیین برادری و شرط یاری  
آن نیست که عیب من هنر پنداری 
آنست که گر خلاف شایسته روم  
از غایت دوستیم دشمن داری

..................................................................  

روزی گفتی شبی کنم دلشادت  
وز بند غمان خود کنم آزادت 
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت  
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ 

..................................................................  

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد  
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست 
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز 
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست

..................................................................  

نادان همه جا با همه کس آمیزد  
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد 
با مردم زشت نام همراه مباش  
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد

..................................................................  

مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند 
قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند 
فردای قیامت به گناه ایشان را  
شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند

..................................................................  

هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد  
در وهم نیاید که چرا می‌بخشد 
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد  
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد   

..................................................................  

حاکم ظالم به سنان قلم  
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند 
گله ما را گله از گرگ نیست  
این همه بیداد شبان می‌کند 
آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق  
فهم ندارد که زیان می‌کند 
چون نکند رخنه به دیوار باغ  
دزد، که ناطور همان می‌کند  

..................................................................  

گر خردمند از اوباش جفایی بیند 
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود 
سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست  
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

..................................................................  

با گل به مثل چو خار می‌باید بود 
 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود 
خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود  
در پرده روزگار می‌باید بود 

..................................................................  

ای صاحب مال، فضل کن بر درویش 
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش 
نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش  
از دولت بختش همه نیک آید پیش 

..................................................................  

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟  
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟ 
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست 
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست

..................................................................  

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت 
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد 
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست  
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد 

..................................................................  

سخن گفته دگر باز نیاید به دهن  
اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد 
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن  
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد 

.................................................................. 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور  
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار 
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم  
چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار 

..................................................................  

مگسی گفت عنکبوتی را  
کاین چه ساقست و ساعد باریک 
گفت اگر در کمند من افتی 
پیش چشمت جهان کنم تاریک 

..................................................................  

چو می‌دانستی افتادن به ناچار  
نبایستی چنین بالا نشستن 
به پای خویش رفتن به نبودی  
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟

..................................................................  

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی  
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی 
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی  
آنست که قدر پدر پیر بدانی

..................................................................  

گدایان بینی اندر روز محشر  
به تخت ملک بر چون پادشاهان 
چنان نورانی از فر عبادت  
که گویی آفتابانند و ماهان 
تو خود چون از خجالت سر برآری  
که بر دوشت بود بار گناهان 
اگر دانی که بد کردی و بد رفت 
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان 

..................................................................