ویلیام شکسپیر(۱۵۶۴-۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامه‌نویس انگلیسی که وی را بزرگ‌ترین نویسنده در

زبان انگلیسی دانسته‌اند برد آون» لقب ویلیام شکسپیر است که به دلیل محل تولدش در آون

واقع در استراتفورد انگلیس به این نام شناخته می‌شود.

زندگی

ویلیام شکسپیر در ۲۶ آوریل سال ۱۵۶۴ در انگلستان در شهر استراتفورد متولد شد. شهرت

شکسپیر به عنوان شاعر، نویسنده، بازیگر و نمایشنامه نویس منحصر به فرد است و برخی او را

بزرگترین نمایشنامه نویس تمام دوران می‌دانند اما بسیاری از حقایق زندگی او مبهم است.ویلیام

شکسپیر در ماه آپریل در استراتفورد متولد شد. پدرش شهردار و مادرش فرزند زمین داری محلی

بود. شکسپیر احتمالا در مدرسهٔ گرامر استراتفورد تحصیل و در آنجا اطلاعات ارزشمندی دربارهٔ

لاتین به دست آورده؛ اما ویلیام رهسپار آکسفورد و یا کمبریج نشد. دربارهٔ جوانی‌های ویلیام

افسانه‌ها یست و در واقع سند مستندی وجود ندارد. اولین مدرکی که ما دربارهٔ او پس از مراسم

تعمید و نام‌گذاری داریم از ازدواج او با آنی هاداوای در سال ۱۵۸۲ می‌باشد. که ثمرهٔ آن دختری در

سال ۱۵۸۳ و یک دختر و پسر دو قلو در سال ۱۵۸۳ بود.

شکسپیر پس از ازدواج به لندن رفت و در تماشاخانه مشغول بازی شد. در آنجا وظیفه ویرایش

نمایش نامه‌ها را به او سپردن شکسپیر از این تجربه استفاده کرد و خود چند نمایشنامه نوشت

که با استقبال روبرو شد. پس از آن ما هیج اطلاعی دربارهٔ فعالیت‌های او برای ۷ سال نداریم، اما

وی احتمالا پیش از سال ۱۵۹۲ در لندن به عنوان بازیگرکار می‌نموده. در این موقع چندین هیثت

بازیگران در لندن و دیگر مناطق وجود داشت که ارتباط شکسپیر با یکی یا بیشتر از آنها همگی

حدسیات است. اما ما از ارتباط مفید و طولانی او با موفق‌ترین دسته بازیگران با نام مردان لرد

چامبرلین اطلاع داریم که پس از آمدن جیمز اول به تخت مردان شاه نام گرفتند. شکسپیر نه تنها

با این گروه بازی کرد بلکه سرانجام سالار صاحب سهم و مدیر نمایشنامه شد. فرانسیس میرس

در پالادیس تامیا: خزانه هوش (۱۵۹۸) در رابطه با شکسپیر می‌گوید: همانطور که پلاتوس و

سنکا بهترین برای کمدی و تراژدی در میان لاتین هستند شکسپیر فاخرترین آنها از هر دو گونه در

روی صحنه‌است.با دو چکامه‌ای که شکسپیر در سال‌های ۱۵۹۳ و ۱۵۹۴ به چاپ رساند اشعار او

زودتر از نمایش‌هایش چاپ شدند همینطور باید گفت که بیشتر غزل‌های وی باید در این سال‌ها

نوشته شده باشند و نمایش‌های او پس از سال ۱۵۹۴ نمایان شده‌اند و او به طور کلی هر دو

سال یکی را ارئه نمود که هریک شامل سرود و آهنگ‌هایی بسیار زیبایی می‌شدند.نمایش‌های

ابتدایی شکسپیر شامل: هنری چهارم، تیتوس آندرونیکس، رویای شبی در نیمهٔ تابستان، بازرگان

ونیز و ریچار دوم می‌شود که همگی در میانه و اواخر دهه ۱۵۹۰ تاریخ گذاری شده‌اند.همینطور

بعضی از تراژدی‌های مشهور او که در اوایل دهه ۱۶۰۰ گفته شده‌اند شامل: اتللو، شاه لیر و

ماسبت می‌شود. در حدود سال ۱۶۱۰ شکسپیر به استراتفورد برای استراحت بر می‌گردد و با

وجود آن به نوشتن ادامه می‌دهد که دورهٔ رمان و کمدی-استراتژی او به حساب می‌آید مانند:

طوفان، هنری هشتم، سیمبلاین و داستان زمستان. درمورد غزلیات او می‌توان گفت که نخستین

بار در سال ۱۶۰۹ به چاب رسیدند.

مرگ

ویلیام شکسپیر به تاریخ ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ میلادی درگذشت و جسد او دو روز پس از آن در کلیسای

مقدس ترینتی به خاک سپردند. او حتی قطعه‌ای ادبی نیز برای روی سنگ قبر خود گفته که بر

روی آن حک شده‌است: به خاطر حضرت مسیح از کندن خاکی که اینجا را احاطه کرده خودداری

کن، خجسته باد کسی که این خاک را رها کند و نفرین باد کسی را که استخوان‌های مرا بردارد.

او در حالی مرد که به سال ۱۶۱۶ هیچ نسخهٔ جمع آوری شده‌ای از آثار شکسپیر وجود نداشت، و

بعضی از آنها در نسخه‌هایی مستقل چاپ شده بودند که همان‌ها هم بدون نظارت ویرایش او بود.

و در سال ۱۶۲۳ دو تن از اعضای هیئت شکسپیر، جان همینگز و هنری کاندل نسخه‌ای جمع

آوری شده از تمام نمایش‌هایش که مورد تصحیح و رسیدگی قرار گرفته شده بود به چاپ رسید

که فیرست فالیو نام گرفته شد.

مهمترین آثار او

اتلو،مکبث،هملت،ژولیوس سزار،رومئو و ژولیت

تاجر ونیزی،لیرشاه ،رویای شب نیمه تابستان،هنری ششم

دو نجیب‌زاده ورونایی،ریچارد سوم،تیتوس آندرونیکوس،کینگ جان

ریچارد دوم،هنری چهارم،کمدی اشتباهات،هیاهوی بسیار برای هیچ

هنری پنجم،تروئیلوس و کریسدا،آنتونیوس و کلئوپاترا،تیمون آتنی

پریکلس،کوریولانوس،حکایت زمستان،هنری هشتم،رام کردن زن سرکش.

...............................................

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،


بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

زمان را آغاز و پایانی نیست

...............................................

عشق ، در واقع عذاب است، ولی محروم بودن از عشق مرگ است

...............................................

شکوه ِ دنیا همچون دایره ای بر روی آب است که هر زمان بر پهنای خود می افزایدو در منتهای بزرگی هیچ می شود.

...............................................

 عصاره ی تمام مهربانی ها را گرفته اند و از آن مادر ساختند.

...............................................

آنها که کلماتشان بوی درد و رنج می دهد از حقیقت الهام می گیرند .

...............................................

دوستانی را که داری و آنان را آزموده ای ، با قلاب های فولادین به جان و دل خود پیوسته نگاه دار.

...............................................

از دست دادن امید های پوچ و آرزو های محال ، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی محسوب می شود.

...............................................

وقتي كه اختيارت را به ديگري مي سپاري ، سلطه ی او را نیز تحمل کن.

...............................................

پول متاعی است که با آن می توان به همه جا وارد شد و همه چیز را بدست آورد ، غیر از شرافت و سعادت.

..............................................................................................

چند شعر او

وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد
و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود
زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را

به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد
اگر از تو پرسیدند
آن همه زیبایی تو کجا شدند
آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند

اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام
گم شده اند
شرمساری بی فایده است
چقدر سرمایه گذاری زیبایی
اگر میتوانستی جواب دهی
"این طفل زیبای من حساب مرا صاف
و جوابگو عذرخواه پیری من است"
زیباییش ثابت کننده زیبایی توست
که آنرا به ارث برده است

...............................................

پس از مرگم در سوگ من منشین
آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی
که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛
ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها
وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور
دستی که آنرا نوشت, چرا که آنقدر تو را دوست دارم
که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم
مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد
حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور
آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام
هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی
بلکه بگذار عشق تو به من , با زندگی من به زوال بنشیند
مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود
و از اینکه من رفته ام (از جدایی دو عاشق) خوشحال شود

...............................................

کاش وقت دگری او می مرد ، دردا ، دردا
سخن از مرگ زمان دگری می شد گفت : فردا ، فردا
پله های روز ها را نرم و لغزان می خزیم ،
بار مرگ ناگزیری را به آخر می بریم .
این همه دیروز هایی کر پی هم بوده اند ،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند
.
زندگی ، ای شمع کوچک ! شعله ات پاینده نیست ،
تا رسد صبحی ز ره ، نورت به شب زاینده نیست .
زندگی یک سایه ی لغزنده است ،
زندگی بازیگری بازنده ست :
اضطرابش روی صحنه آشکار ،
ساعتی دیگر نماند بر قرار .
زندگی چون قصه ی دیوانه ای ست ،
پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای ست .

...............................................

خسته ام ،
خسته از روز های تکراری که بی صدا می آیند و می روند ، بدون لحظه ای درنگ !
خسته ام ،
خسته از شالیزار هایی که دیگر بوی مهربانی نمی دهند .
از ماهی هایی که به تنگ کوچکشان دلبسته اند .
خسته ام ،
خسته از نسیمی که بوی دلتنگی می دهد .
خسته ام ....

 ..............................................................................................